دلنوشته(۱۷)

خرید بک لینک
یه مدته که گوش شیطون کر،اخلاقش بهترشده.دیگه بهونه های الکی نمیگیره وسرهرچیزکوچکی دادوهوار نمیکنه...شایددلیلش چندروزپیش باشه؛

سرمیزناهاربودیم که شروع کردازمن ایرادوبهونه گرفتن.اول جوابشوندادم امادیگه دیدم خیلی داره تندمیره .دخترکم روسپردم به داداشش ببره توی حیاط سرگرمش کنه.صدامون رونشنوه .بعدبه سفارش یه روان پزشک هرچی تودلم بودوجواب حرفهای خودش بودروگفتم بهش.تعجب کرده بود.چیزی نمیگفت .گوش میدادانگار.فقط یکی ،دوجمله بیشترنگفت که اون هم وسط فریادهای،من گم شد....عصرهمون روزوقتی ازخواب بیدارشد،براش چایی وعصرونه بردم طبق عادت همیشگیش.میخواستم برم توی آشپزخونه .دستمو گرفت گفت بنشینم.نشستم.گفت :حرفهاتوقبول دارم،من یه نصف روزتوی خونه بودم دارم خفه میشم دیگه خدابه دادتوبرسه که ماهی یکی ،دوباربیشتررنگ بیرون رونمیبینی.توخونه نشستن آدم روپیرمیکنه.ولی،فرصت بده .درستش میکنم..گفتم:من که چیزی نخواستم ازت.دارم تحمل میکنم وچیزی نمیگم.امادیگه بعضی وقتهایه حرفهایی میزنی،که نمیشه تحمل کرد.من روهمه به صبوری میشناسن ولی ببین چی گفتی وچه کارکردی که صدامو درآوردی....گذشت تادیروز...

بهم گفت برم هدفون بی سیم پسرمو براش ببرم آهنگهای گوشیمو گوش کنه.رفتم ولی هرچی گشتم نبود!گفت حتمابرده مدرسه.بروببین گوشیش هست.دیدم اون هم نیست.واااییییی دوباره.نه .نبایدمیذاشتم...

باهاش حرف زدم وگفتم این راهش نیست .این بار،رو باروش من برو.باپسرمون حرف بزن .کتک راه خوبی،نیست.ببین دخترمون توی خواب وبیداری خودشو میزنه وجیغ میکشه.بخداگناه داره.آروم شدوچیزی نگفت..پسرم ازمدرسه اومد.کیفش روگرفت ودید،آره حدسش درست بوده.گوشیش روبرداشت چیزهایی دیدکه نبایدمیدید..دستش روبردبالاکه...بهش نگاه کردم .شیطونو لعنت کرد وباپسرم صحبت کرد.خیلی حرف زد.دلیل کارهاشو پرسید.وازش قول گرفت....

ازاون روزپسرم شروع کرده نمازخوندن.درسهاش روهم میخونه.بادوستاش هم نمیره بیرون....به من هم کمک میکنه...

نمیدونم تاکی این وضعیت مهمون خونمون باشه

امــــــــا

امیدوارم این وضع ادامه دارباشه وکسی ازاین خونه صدایی جزخنده کودکانه وقهقهه ی مردانه چیزی نشنوه.....


دلنوشته(۱۷)...

ما را در سایت دلنوشته(۱۷) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 159 تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 11:49

صفحه بندی