دلنوشته(۱۳)

خرید بک لینک
دیشب داداشیم زنگ زدخونمون.خیلی وقت بودصداشونشنیده بودم.رفته بودن مسافرت.میگفت:چراشماجایی نمیرید؟پوسیدیدتوی خونه.پولشو که داریدچراماشین نمیخرید؟گفتم توکه میدونی من عاشق سفرهستم اگردست من بودکه یه لحظه هم توی خونه نمینشستم.دخترکم بس که بیرون نرفته فکرمیکنه دنیااندازه خونمونه وآدمهاش من وباباش.ازبیرون وآدمهای دیگه میترسه....

پرسیداخلاقش که انگارخوب شده نه؟سکوت کردم.اون هم سکوت کرد...

چندثانیه ای ساکت بودیم وبعدآهسته گفت لعنت به من وخداحافظی کردبابغض خداحافظی کوتاهی کردم وگوشی روقطع کردم وبعدبه اندازه تمام آرزوهام اشک ریختم....

امروز وخونه مامانیم. اماسرم بدجور دردمیکنه.شایدبیرون برم بهترشم .....

یــــــــلداخوش بگذره بهتون......


دلنوشته(۱۷)...

ما را در سایت دلنوشته(۱۷) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 166 تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 11:49

صفحه بندی