دلنوشته(۱۵)

خرید بک لینک
کیک روازفربیرون آوردم.یه برش زدم وباچایی براش بردم.سینی روکه جلوش گذاشتم نگاهم به صورت سرمازده وآفتاب سوخته ش افتاد.یه لحظه دلم سوخت براش ورفتارها وحرفهایی که بهم میزدموقع عصبانیت ازیادم رفت.تصمیم گرفتم حرف بزنم باهاش .بهش گفتم اگه به خاطرماست ماراضی نیستیم اینقدرسخت بگذره بهت.توکه نیازنداری خداروشکر.همون کارقبلیت برات کافیه.نگاهی کردبهم وسکوت کرد.نمیدونم به چی فکرمیکرد.یادسکوت یه نفرافتادم .که هروقت سوالی کردم ازش باسکوتش بهم فهموند(جواب ابلهان خاموشیست)

چیزی نگفتم.بلندشدم ورفتم مشغول بازی بادخترم شدم...

کاش یه کم مهربون تربود؟!

کاش یه ذره دوستم داشت!

کاش یه کم به خواسته هام اهمیت میداد"

شایدبعضیها بگن همین که کارمیکنه وسختی میکشه یعنی همه اینها..

اماحرف من اینه:زندگی که فقط پرکردن شکم نیست.انسان نیازهای دیگه هم داره.انسان دل داره.عاطفه داره.احساس داره.وگرنه چه فرقی میکردباحیوون؟

دوست داشتن ومهربونی معنیش درک کردن طرف مقابل ومثل یه انسان رفتارکردنه.....

زن كه باشى

نميتواني موقع غمت به خيابان بروي!

سيگاري آتش بزني!

و دود شدن غمهايت را ببيني!

زن كه باشى

غمت را پنهان ميكني پشت نقاب آرايشت!

و با رژ لبي قرمز!

خنده را براي لبهايت اجباري ميكني!

آنوقت همه فكر ميكنند

نه دردي هست

نه غمي ..

و تنها نگرانيت

پاك شدنِ رژ لبت است!!

زن كه باشى

مردانه بايد غم بخوری.!


دلنوشته(۱۷)...

ما را در سایت دلنوشته(۱۷) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 169 تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 11:49

صفحه بندی